این روزا بیشتر از هر چیز احتیاج دارم به یه نفر که یه سیلی بهم بزنه...منو به خودم بیاره,خیلی وقته یه جوری تو تنهاییم غرق شدم که اتفاقای دور و برمو نمی فهمم.مث اینکه یه آدم زنده مومیایی بشه...و اون باند های سفید یجوری دور بدنم پیچیده ان که امکان هیچ حرکتی ندارم.شده ام مث یه مرده متحرک.بی روح بی روح زندگی میکنم.ته همه شعرام می رسم به خستگی و مرگ.گیر کردم تو این دنیای لعنتی,آخرش هزار توی دنیا منو بلعید...و من,اون الهه ای که همه فک میکنن هیچی نمی تونه آرامششو بهم بزنه...اون الهه ای که با همه اینقدر شاده که اصن تو مخیله شون نمی گنجه شاید این آدم هم یجای زندگی کم بیاره...این روزا از همه چیر بریدم..سر هر اتفاق مسخره ای گریه ام میگیره,بی هیچ انگیزه ای دارم به این زندگی نحس ادامه میدم...من...الهه...اون دختر شاد و شیطون و پر از امید و هیجان و تحرک تابستون سال پیش مرد...همه سراغ اون مرده رو از من میگیرن...اون الهه برای زنده شدن نیاز داره به یه دم مسیحایی...کسی که بغلش کنه و زار زار گریه کنه...کسی که بتونه براش از نامردی دنیا بگه و غیبت به حساب نیاد.آخ که چقدر دارم زجر میکشم.من اهل شکایت و گله کردن نیستم ولی حال قلبم اونقدر خرابه که اگه اون یه نفر نیاد شاید این جسم لعنتی هم به زودی از بین بره...خدایا یه چیزی این وسط اشتباهه..مگه من مومن نیستم؟مگه قبولت ندارم؟مگه دوست ندارم؟تو مگه خدا نیستی؟مگه نباید هوای بنطه هاتو داشته باشی؟مگه دوستم نداری؟پس چی این وسط کمه که من اینقدر حالم خرابه؟کاش می تونستی بیای و الهه تو بغل کنی...کاش مث قدیما اون قدر با هم صمیمی بودیم که من از دردام واست بگم و تو آروم اشکای روی گونه هامو پاک کنی.کاش هنوز اون قدر دوستم داشتی که مث بچگیام حال همه کسایی که حالمو خراب کردن...نه...این یکی رو خودمم نمی خوام.اصن خدایا من خسته شدم خب.نمیای کمکم؟دیوونه کوچولوت داره از بین میره تو این دنیای هرکی هرکی...نمیای بغلم کنی ببریم تو آسمونت؟نمی دونی چقدر دلم واسه تو و فرشته هات تنگ شده..امون از دس این آدما که هرکدومشون,با بودن و نبودنشون یه جور آدمو عذاب میدن...وای خدایا میبینی جون الی؟میبینی دختر کوچولوتو چی کارش کردن که کارش به این حرفا کشیده؟اصن الهه تو کجا و هوس مرگ کجا...همه شم نمیذارم زیر سر آدماها...حواسم به کم محلی های خودت هم هست,حالا چون بزرگ شدم دیگه نمی خوای باهام بازی کنی؟دیگه...ولش کن خدا,محل حرفای من نذار,من هر لحظه یه حالیمه...تو اگه بخوای همه حرفامو گوش کنی...ولی حالا جدا از چرندیات...خیلی دلم تنگ شده برات,قلبم خالیه خالیه...یه کم اون عرش خوشگلتو ول کن به من برس,یه نگاه این طرفم بنداز..اون جا نه,یه کم اینطرف تر..آهان یه خورده سرتو بیار پایین,آفرین دقیقا همینجا...دیدی منو؟هوامو داشته باش که من فقط و فقط تورو دارم...

 

خدانوشت:عاااااااااااااااشقتم خداجونم...فقط تو امید زنده بودنمی

[ ۱۳٩٥/٧/٢٦ ] [ ٤:٢٥ ‎ق.ظ ] [ بیماری به نام من... ] [ نظرات () ]

چادر شب قلبم

دل آدمو به خیلی چیزا تشبیه می کنن...شاید به اندازه هر شاعر یه تشبیه هست واسه دل...اما امروز صبح وقتی چادر پاره مو یه لحظه گرفتم جلو چشمم دیدم چقدر شبیه دلم میمونه...چادر نو بود,هنوز یه سال نشده بود که خریده بودمش,سیزده بدر امسال از آتیش زغالا یه سوراخ افتاد پشتش و این بارم که من پاره کردمش...قضیه پاره شدنش بماند,حواسم نبود و به یه جای اشتباه گیر کرد و نتونستم که گیرشو برطرف کنم,کشیدمش...پاره شد...یه ویژگی دیگه چادر من اینه که همیشه خاکیه...راه مدرسه مون از یه جاده خاکی میگذره...همیشه خداپایین چادرم پر خاکه...شاید یه کم این حرفا زیاد شد واسه یه تشبیه ساده.ولی خب تا شما وجه شبه رو ندونید نمی تونم تشبیهمو کامل کنم..بماند,گفتم دو دقیقه بعد پاره شدن,دو سرشو گرفتم و یه نگاه کلی انداختم بهش,وسطش سوراخ شده بود اندازه سوراخی که عود روی پارچه به جا میذاره,پایین سمت چپش مثه یه مثلث پاره شده بود...پایینشم که خاکی خاکی...یه دقعه وسط خنده هام دلن گرفت.یهو فهمیدم چقدر این چادر شبیه دلم می مونه.عاخه دل منم همیشه خاکی خاکیه...دقیقا اون پایینش,همش هم مسخره اش میکنن به خاطر این...یه چند جاییشم پاره شده.جالبه دقیقا شبیه چادرم...به چند نفر گیر کردو منم اشتباه کشیدمش و پاره شد...اون سوراخه هم سیزده بدر شاید چند سال پیش افتاد رو دلم...وقتی اون حرفای مسخره اش دلمو سوزوند...بماند...نگاهش کردم و دلم گرفت...دوستام فکر کردن به خاطر چادره,ولی خیلی وقتا دلم واسه خودش میسوزه...رسیدم خونه و مامانم برخلاف انتظارم هیچی نگفت بهم...دوختش و داد دستم..گفت که مراقبش باشم,ارزون نیست چادر...خدایا چادر شب قلبم دوباره پاره شده,میشه این یه بارم بدوزیش و بدیش دستم؟مهربون تر از مادرم,میشه این یه دفعه هم...؟...حالا من چادرمو سرم میکنم و لذت می برم از سر کردنش...لذت می برم چون اون خط مونده رو چادرم...اون جای پارگی منو یاد خدا و عشق و دلم میندازه

 

 

 

 

 

من نوشت:من حتی واسه درد و دل کردنم کسی رو ندارم که درکم کنه...

داستان خیلی واقعی نبود...فقط قسمت چادرش...

حالم بده...حس اینکه یارو تو چند قدمی ببینی و از وصالش جا بمونی...حالم بده...بد...

[ ۱۳٩٥/٧/۱٦ ] [ ۸:۱٩ ‎ق.ظ ] [ بیماری به نام من... ] [ نظرات () ]

شاید نامبر وان(پارت آخر)

_...استفاده کردن از دور برگردون وقتی باعث ناراحتیه کخ وسط جاده خوابت ببره,حواست پرت شه,نفهمی داری چی کار میکنی...ولی راستش ترانه من نرجیح میدم این بتر منطقم رو سرم خراب شه...دوربرگردون این جاده از روی زندگی من میگذره...

امیر بستنیت آب شد...بدجور حواست پرت شده ها...این جاهم دوربرگردون نداری دسگه...هه هه هه

_دارم...همه جا هست...کافیه بذارمش تو فریزر و دوباره اسکوپش کنم و...

بشه دیگه آقای نویسنده...بابا مامان منتظرمونن,راسی جهت اطلاع,من هیچوقت از دور برگردون استفاده نمی کنم...تعجب نکن...از رانندگی متنفرم

 

من نوشت:پایان

 

اولین داستان و کم و کاستی های مخصوصش...

او نوشت:نویسنده زندگی من...داستان زندگی مرا از این ماجراهای تلخ عبور بده...

[ ۱۳٩٥/٧/٩ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ بیماری به نام من... ] [ نظرات () ]

شاید نامبر وان(ادامه)

_یه لحظه صبر کن ترانه...ما داریم با این حرفامون میگیم نامزدیمون اشتباه بوده؟اینهمه از اشتباه و کج رفتن و دوربرگردون حرف زدن مسخره نیست وفتی یه هقته به مراسم عقد مونده؟

_این همه...اوم...آره مسخره است.ولی حرف زدن راجع به یه چیز مسخره با یه نویسنده جذاببش میکنه.وقتی حتی درمورد بی مزه ترین مسایل به یه نویسنده حرف میزنی بحثو می بره تو یه دنیایی که فکرشم نمی کنی...البته اگه بتونی به حرفش بیاری...

_من فکر می کنم اون حرفت نمی تونه همیشه درست باشه...همیشه استفاده از دوربرگردون به این معنی نیست که تو اشتباه کردی,بعضی وقتا شرایطی واسه آدم پیش میاد که ترجیح میدی ادامه جاده رو ببینی...نمی دونم,شاید به خاطر جاذبه اش...شایدم واسه ارضای حس کنجکاوی...

[ ۱۳٩٥/٧/٦ ] [ ۳:٢٤ ‎ب.ظ ] [ بیماری به نام من... ] [ نظرات () ]

شاید نامبر وان(ادامه)

بیشتر به خاطر سختی دل کندن از اون آدم...این جوری نگام نکن.غزل بهترین دوست من بود و وقتی برای ادامه تحصیل بورسیه شد آلمان ضربه سختی بهم وارد شد.برای همین به این نتیجه رسیدم که دیگه نباید تو زندگیم با هیچ نویسنده ای روبرو بشم,تا مجبور نباشم زجرزندگی کردن بدون اونو تحمل کنم.امیر,من واقعا حس خوبی ندارم که الآن روبروی تو نشستم و دارم این حرفا رو می زنم.حس می کنم پرت شدم تو جاده ای که دوربرگردون نداره.

_به نظر من تموم جاده های دنیا دوربرگردون دارن...

_ممکنه داشته باشه.ولی دور برگردون یعنی تو تایه جای این جاده رو اشتباه رفتی و الآن مجبوری که برگردی.

خب اشتباه جزو زندگی هر آدمیه,کی می تونه بگه من تاحالا اشتباه نکردم؟

آره...ولی من از این بخش زندگی بدم میاد.غزل میگفت تو فوبیای تجربه داری...اینم به خاطر غرور مسخره اته...

 

من نوشت:ادامه دارد...

[ ۱۳٩٥/٦/٢۸ ] [ ٦:٠۱ ‎ق.ظ ] [ بیماری به نام من... ] [ نظرات () ]

شاید نامبر وان(ادامه)

و اینکه من الآن نشستم و دارم راجع به زندگیم با تو حرف میزنم شاید به خاطر کششیه که تو نگاهته...غزلم همینجور بود...با اینکه هیچوقت نتونستم مثل یه دوست واقعی باهاش درد و دل کنم یه جذبه ای داشت که باعث میشد حتی وقتی وسط تعریف کردن یه ماجرای جالب تو حرفم میپره و داستان جدیدشو میخونه تو سکوت به حرفاش گوش بدم و اصلا یادم بره که داشتم چیزی رو تعریف می کردم...اینا رو گفتم که بدونی تصمیم جدی من تو زندگی این بوده که شریک دنیای یه نویسنده نشم...شاید نه به خاطر سختی های زندگی کردن با یه آدم عجیب و مرموز بیشتر به خاطر....

من نوشت:ادامه دارد

[ ۱۳٩٥/٦/٢٧ ] [ ٧:٤٧ ‎ق.ظ ] [ بیماری به نام من... ] [ نظرات () ]

شاید نامبر وان

 من هیچوقت دوست نداشتم با یه نویسنده ازدواج کنم.تو دبیرستان یه دوستی داشتم که اسمش غزل بود,عاشق این بود که یه روز بتونه یه نویسنده بزرگ بشه,هر جا که می رفتیم سررسید و خودکارش رو میاورد و با یه اتفاق ساده شروع به نوشتن می کرد.بعضی وقتا که باهاش حرف می زدم میدیدم که وسط حرفام خیره شده به آسمون و داره زیر لب با خودش حرف می زنه,همش تو فکر بود...راستش غیر من دوست دیگه ای نداشت.از اون موقع تصمیم گرفتم که هیچوقت وارد دنیای یه نویسنده نشم,چون خیلی سخته زندگی کردن با آدمی که همیشه تو توهماتش غرقه...

 

من نوشت:اولین داستان کوتاه....

ادامه دارد...

[ ۱۳٩٥/٦/٢٦ ] [ ٧:٥٤ ‎ق.ظ ] [ بیماری به نام من... ] [ نظرات () ]